تبليغاتX
آبرنگ

نزدیک نشو آقا
شما کلاه خودت را بچسب
 من روسری ام را شل بسته ام که
 باد بیاید و هر چه باداباد ! ماه در اید و
 عریان تر از همیشه
 زیر براده های سنگ و صدف و ستاره بخوابم
 بلکه بار بگیرم از آب های این همه آزاد
 لطفا کنار
 کسی به شما نگفته از غلاف چرمی باتوم
 بوی بهبود نتراویده تا به حال ؟
 چشم
کم کم خفه می شوم آقا
 من ریه هایم پر از هوای عفونت است
و گرده ی زرد گل های بچه های خیابان
 و صبوری بیهوده و این کرم ها
 که تمام تنم را
 تمام تنم را که بگردید هم
 چیزی دستگیرتان نمی شود آقا
 روی پیشانی گلبول های سفیدم
 از نشانی نجات دهنده ای
خبری نیست

(رویا زرین)

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  توسط سپیده  | 


در این اتاق کوچک..

در این اتاق ساکت تاریک.

هرگاه من نگاه تورا شعر میکنم

نوری به تاروپود هوا رنگ میزند

از تاج آفتاب خدا زرنگارتر!

دراین اتاق دلگیر

وقتی که من ..لبالب..این صبر تلخ را

با یاد وعده های تو سرمی کشم ..صبور..

دانم که دراین جهان نفشانده ست دست عشق

در کام کس.شرابی ازاین خوشگوارتر

ای خفته بر پرند .سبکبال .بی خیال!

دراین اتاق درهم

دستی.تمام خواهش.قلبی تمام عشق.چشمی تمام شوق تماشا

شبهای انتظار تورا صبح میکند

تا پرکشد سوی تو و بوسهای تو

هر روز از نسیم سحر بی قرارتر!

دیوانگی است..نمیدانم..دیوانگی.که بخت

از سوی تو نوید امیدی نمی دهد

در این اتاق غمگین

                           اما

من هر نفس به مهر تو..امیدوارتر!

یک روز.بی گمان

خواهد رسد دمی که برایم به آسمان:

" که ای آفریدگار!

در این اتق کوچک.

در این دل شکسته نااستوار..آه!

عشقی است از بنای جهان استوارتر !

  

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  توسط سپیده  | 


قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟
از كجا، وز كه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی.
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری
برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،
برو آن‌جا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربه‌های همه تلخ،
با دل‌ام می‌گويد
كه دروغی تو، دروغ،
كه فريبی تو، فريب.
قاصدك! هان، ولی … آخر … ای وای!
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی …!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی، جايی؟
در اجاقی – طمع شعله نمی‌بندم – خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دل‌ام می گريند.

                                                       م.ا.ث

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  توسط سپیده  | 


اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...
آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...

***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

(عرفان نظر آهاری)

نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387  توسط سپیده  | 


دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

(عرفان نظر آهاری)

نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387  توسط سپیده  | 


هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند،‏ آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.

 (عرفان نظرآهاری)

نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387  توسط سپیده  | 


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم/ تو را به خاطر عطر نان گرم/ برای برفی که اب می شود دوست می دارم/ تو را برای دوست داشتن دوست می دارم/ تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم/ تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم/ برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت/ لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم/ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم/ برای پشت کردن به ارزوهای مهال/ به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم/ تو را برای دوست داشتن دوست می دارم/ تو را به خاطردود لاله های وحشی / به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان/ برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم/ تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم/ تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم/ تو برای لبخند تلخ لحظه ها / پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم/ تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم/ اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم/ تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم/ تو را برای دوست داشتن دوست می دارم/ تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم/ تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم/ برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه/ تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم/ تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم…

نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387  توسط سپیده  | 


ای کدامین شب...

یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را
تا بلغزد بر بلور برکه چشم کبود تو
پیکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خویش می جوید
 بوسه شیرین روزی آفتابی را
 از نوازش های گرم دست های من
 دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
 می تپد بی تاب در خواب هوسناک امید خویش
 پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهش بارمی جوید
 چون مه پیچان به روی دره های خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روی گندم زار
 تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم یک عشق وحشی را
 ای کدامین شب
بک نفس بگشای سیاهت را...

(هوشنگ ابتهاج)

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387  توسط سپیده  | 


ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده  از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک
ای تپش‌های دل سوزان من
آتشی در سایه‌ی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

 

این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

 

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرک کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه‌ی بازارها

 

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه

 

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر سیراب‌تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه‌گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، می‌خواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای

 

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

-

ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه‌های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

 

ای مرا باشور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387  توسط سپیده  |